هرآنچه از فصل ششم «بازی تاج و تخت» فهمیدیم

Game-of-Thrones-Naghd-S06.jpg

عهد دنريس با زنان قدرتمند در راس خاندان‌هاي گريجوي، تيرل و دورن او را آماده حركت بسوي وستروس كرد، اما اين چيزي بيشتر از يك حركت رو به جلو است. مادر اژدهايان همچنين ترسناك‌ترين ارتش تاريخ سريال را با خود مي‌آورد: سوپرسربازان آنساليد، مهاجمان دوتراكي، غارتگران آهنزاد، نيزه‌هاي دورن، ارتش بزرگ و دست‌نخورده ريچ و افراد ديگري هم از مناطق آزاد خليج اژدها.

رولينگ استون: "بعضي مي‌گويند دنيا در كام آتش به پايان مي‌رسد، بعضي مي‌گويند در يخ." ما سهم خود را از هردو در فصل ششم خيره كننده بازي تاج و تخت داشتيم، گرچه آتش حرف آخر را زد. اما اين ترانه هرطور به پايان برسد، يك چيز روشن است: حالا به آن نزديك‌تر هستيم. در طي لحظات بزرگ و كوچك، نبردهاي سهمگين و مكالمه‌هاي پنهاني بين عاشق و معشوق، نعره اژدهايان و سكوت پسربچه‌اي كه به سوي پنجره براي ملاقات با مرگ خود قدم برداشت، فصل ششم با پيشرفتي خيره كننده به پايان رسيد. حالا پايان مسير قابل ديدن است و لشكرهاي متحد و منافق براي رويارويي با آن به نظر در شكل نهايي خود به سر مي‌برند. اما در اين فصل همچنين شاهد نشانه‌هاي بر شيوه به پايان رسيدن داستان بوديم كه كمي نگران كننده بودند، و اين را هم فهميديم كه تا دست يافتن به آن نقطه چه تاواني بايد پرداخته شود.

يك تفاوت مهم بين اين فصل و فصل قبلي موقعيت تازه رهبران اين جهان است. تا پايان فصل پنج، سرسي زنداني شده بود و بعدتر در ملاء‌عام تحقير شد و مابقي روزهايش را در حبس خانگي به سر برد. دنريس كنترل شهر ميرين را از دست داده بود و توسط اژدهايش در مركز قلمرو دوتراكي‌ها رها شده بود. سانسا از عواقب آزار جنسي تحمل‌ناپذيري رنج مي‌برد تا اينكه او و ثئون توانستند درحالي كه شكنجه‌گرشان، رمزي مشغول شكست دادن استنيس بود براي نجات جان خود فرار كنند. و شوك‌آورتر از همه، جان اسنو از اين دنيا رفته بود.

آن‌ها حالا كجا هستند؟ در يك موقعيت قوي‌تر، اينكه چنين چيزي به نفع همه از آب دربيايد يا نه بسته به قانون‌گذاران اين جهان است. سرسي همه دشمنان‌اش را قلع و قمع كرد، از هاي اسپارو تا مارجري باراثيئون. چيزي كه براي او به قيمت از دست دادن پسر دوست داشتني‌اش، تامن تمام شد، كه با شنيدن اين خبر ناگوار خودكشي كرد و البته راه سرسي را براي رسيدن به تخت آهنين هموار كرد. پس از كشتن كال‌هاي دوتراكي، دني ميرين را به كمك افرادش پس گرفت، و حالا به نظر براي فرود آمدن در وستروس در سفر به سر مي‌برد. سانسا، مثل رفيق قديمي‌اش، ثئون كه در قرارداد بستن با دنريس فرد موثري بود، در نقشه شكست بولتون‌ها موفق ظاهر شد تا دست آخر با ادعاي برادر ناتني‌اش در حكمراني بر وينترفل اعلام موافقت كند.

سپس به شخص لرد اسنو مي‎‌رسيم، كه نمرده است و اتفاقا در مقايسه با نقطه‌اي كه فصل را از آنجا شروع كرد، پس از برگزيده شدن به عنوان پادشاه شمال در موقعيت بسيار خوبي به سر مي‎‌برد. اين "گرگ سفيد" حالا رهبر خاندان‌هاي قلمرو تحت سلطه خود است، به علاوه شواليه‌هاي ويل و وحشي‌هاي متحد با او. تعجبي ندارد كه برادران باقي‌مانده در كسل‌بلك هم از او پيروي كنند. و حالا كه به لطف فلاش‌بك ذهني برن مي‌دانيم او هردو DNA اژدها و گرگ را در خود دارد –او درواقع پسر ليانا استارك و برادر بزرگ‌تر دني، ريگار تارگرين است كه پيش از تولد دني از دنيا رفت- پس جان ادعاي محكم‌تري را هم در حكومت بر مساحتي بيشتر از شمال خواهد داشت.

به هر صورت، قطعات بازي به شكلي دراماتيك و حاكي از نزديكي به خط پايان كنار هم قرار گرفتند. ما سال گذشته پس از ملاقات تيريون با دني يا بازگشت سانسا به وينترفل انتظار اين زنجيره از اتفاقات را داشتيم، اما در اين فصل همه اين روابط تازه بر زمين مستحكمي بنا شدند. اتحاد تازه شمال با اسنو احتمالا براي برد در برابر دشمنان در جنوب (و مركز، اگر ليتل‌فينگر خود را به نفهمي بزند) و همچنين وايت‎‌واكرها در قطب شمال شكل گرفته است. در طرف مقابل، سرسي رقباي خود را كنار زد تا گروه پرجمعيتي از بازيگران نيز از سريال حذف شوند؛ هاي اسپارو، مارجري، تامن، لوراس، پايسل، لنسل و كوان؛ اين شايد پرتلفات ترين نقشه عملي شده در اين مقياس در تاريخ سريال باشد. همين به شكلي طعنه‌آميز احتمالا وضعيت سياسي درهم پايتخت را هم كمي پايدار كرده باشد.

درنهايت، عهد دنريس با زنان قدرتمند در راس خاندان‌هاي گريجوي، تيرل و دورن او را آماده حركت بسوي وستروس كرد، اما اين چيزي بيشتر از يك حركت رو به جلو است. مادر اژدهايان همچنين ترسناك‌ترين ارتش تاريخ سريال را با خود مي‌آورد: سوپرسربازان آنساليد، مهاجمان دوتراكي، غارتگران آهنزاد، نيزه‌هاي دورن، ارتش بزرگ و دست‌نخورده ريچ و افراد ديگري هم از مناطق آزاد خليج اژدها. در راس اين ارتش به جالب توجه‌ترين گروه مشاركت برمي‌خوريد: دني، مشاوران نزديك او، ميساندي و گري‌ورم، وريس، دريانورد باتجربه، يارا، ايلاريا عاقله زن، و ملكه خارها. لعنتي؛ حتي ثئون هم اگر خودش را جمع و جور كند به يك دردي خواهد خورد. در همين حين معتقدين به خداي نور آوازه ملكه خود را در سراسر جهان مي‌‌پراكنند. به اژدهايان اشاره كرديم؟ اگر دنريس بتواند با شمال به محض ورود يكي شود پس در كنار هم در رويارويي با مردگان شانس بيشتري خواهند داشت.

اما آيا همين‌طور خواهد شد؟ يك چيز مشخص است، هنوز ابهاماتي وجود دارد، گرچه كمتر از هميشه. آريا استارك به خانه مي‌آيد، نشانه‌اي ديگر از رسيدن به خط پايان. اما او به يك ماشين كشتار رام‌نشده تبديل شده كه به تازگي والدر فري را از بين برده و چندنفر ديگر را در فهرست خود دارد. هاوند هم آن بيرون است، به همراه بريك دونداريون و انجمن برادران مقيد اما متوهم او. بريين به همراه پاد به شمال سفر مي‌كنند. مليساندره به جنوب تبعيد شده. يورون گريجوي، شاه ديوانه آيرون آيلندز هم به دنبال برادرزاده‌هايش و هرنقشه ديگري كه در آستين دارد است. زاغ سه چشم جديد، برن استارك نقش ناگفته‌اي براي ايفا كردن دارد. حداقل سمول تارلي توانست خود را به ميسترهاي سيتادل برساند و غرق در كتاب‌هايي شود كه هميشه عاشق آن ها بوده است. گرچه دانش او در جنگ‌هاي آينده بدرد خواهد خورد اما همچنين اولدتاون و ساكنين آن را به يك هدف تازه تبديل مي‌كند.

اما مگر جنگ چه كسي را تهديد نمي‌كند؟ اگر يك چيز باشد كه از فصل ششم آموخته باشيم، درستي اين حرف آريا بود كه زماني گفت: "هركسي را مي‌شود كشت." حقيقت همين است: مرگ در ميدان نبرد، سوزانده ‌شدن در طي مراسم مذهبي، طعمه سگ‌ها شدن، طعمه والدر فري لعنتي شدن، در دام فرانكن‌ماونتين افتادن،  چاقو خوردن بدست بچه‌ها، دسر اژدهايان شدن، تكه تكه شدن توسط زامبي‌ها وقتي در را بر روي آن‌ها بسته نگه مي‌داريد.  بازي تاج و تخت در فصل ششم بارها ذات حقيقي جنگ، قدرت، سياست و خشونت‌‌هاي داخلي را نشان‌مان داد. هربار در طي آن انسانيت ضعيف‌تر شد و وايت‌واكرها كمي قوي تر شدند، حتي اگر آنچه گذشت لزوما به قصد حركت شخصيت‌ها پيش از نابودي به سوي موقعيت نهايي خود بوده باشد. "زمستان از راه رسيد." سانسا استارك قضيه را درست متوجه شده است.